اندیشه های من M-J.blogfa.com
در فردوس ِ یادِمان زلال است و بی انتها تا افق های ِ دوردست در میان ِ خزان ِ گیسوان ِ گلگون ِِ پریشان چشمان توست که تا ابد می فروغد خانه را، نگاه ِ آشنا ! و در برخورد بر هم می زند خروش ِ امواج ِ چرکین و خون آلود سپاه ِ دیوان را مست باش شور شو بنگر ! پرچمی از انسان به پیش می رود، در دستان ِ توده های ِ طوفان و شوق می بارد از بهار مان نازنین که تنها نگاه ِ تو خواهد شکافد سینه های ِ ننگین ِ شبگون و ویران می سازد شکوه ِ خشونت بار ِ قاتلان که نور می بارد شعله می کارد و آتش می شکوفاند از دل ِ داغ ها چون فروزان گردد، معنا نمی ماند تیرگی های ِ حقیر ِ زندان را بر قامت ِ پست ِ ناراست از اوج ِ قله های ِ غرور، خندان نظر کن که زیر ِ گام های ِ راستین مان زمین می تپد و آسمان با تمام ِ بلندا سر تعظیم فرود آورده ندای ِ جاوید ِ ایران را برای دوستانی که بصورت وبلاگی ارتباط داشتیم و داریم، دعوتنامه عضویت در سایت بالاترین را فرستادم. می دانید که این سایت فقط با دعوتنامه عضو می پذیرد. آدرس ایمیل بعضی را نیافتم. ممکن است همین آدرس هایی هم که یافتم درست نبوده باشد. بهر روی اگر به دستتان نرسیده، همینجا ایمیل خود را بگذارید تا در اولین فرصت برایتان ارسال کنم. البته اگر پیش از این عضو نشده اید! چون طبق مقررات این سایت هر نفر یک حق عضویت دارد. تذکر هم بدهم که این سایت در ایران فیلتر است و دسترسی نیاز به عبور از فیلتر دارد. به نظرم با تمام نقاط ضعف و قوت، بهر روی این سایت امکان خوبی برای مشاهده اطلاعات و مطالب مفید محیط گسترده اینترنت، در کنار فضای طرح نظرات و ایده های شخصی و آشنا شدن با نظرات دیگران را فراهم می کند. پ ن: فرا: مرد باش! آخه مرد اینطور حرف می زنه؟ اینطور زندگی می کنه؟! تو اصلا مرد نیستی! یه زن از تو بیشتره! من: ببخشید دوره این حرفا گذشته، یعنی چی؟! به نظر من فرهنگ ما مشکلش همینه. مردش زیادی مرده و زنش زیادی زن! فرا: یعنی چی؟ این حرفای ِ شِبه روشنفکری چیه؟ آدم شو! دور و برت رو نگاه کن! خاک بر سرت! هیچ گُهی نمیشی تو! من: ببخشید اول اینکه شما فرامن هستی و باید آموزگار ادب و احترام و اخلاق و فرهنگ و ... فرا: ... وایسا وایسا! خب خب! ... هیچ پُخی نمیشی! من: عجب! الان بهتر شد یعنی؟ ... پُخ (لغتنامه دهخدا:) "یعنی سرگین آدمی و غیره..." فرا: خب بابا! خوبه شما نسل امروزی یه کامپیوتر دارید که برید همه چیز رو زود پیدا کنید و جواب بدید. وگرنه چیکار می کردید؟! هیچی! هیچ پخی نبودید! من: اِ ! باز که گفتی!؟ فرا: بحث رو عوض نکن! من خودم شاخص فرهنگم. تو جواب بده. داری از حیطه نظارت من خارج میشی! گُه می خوری! من: آقا قبول نیست! این داره فحش می ده! من قبول ندارم. این که نشد! نهاد: اجازه هست؟ من: بله؟ نهاد: این فرامن خیلی تند میره و ادب رو رعایت نمی کنه. هرچند این چیزا رو حالیم نمیشه اما اون که خودش رو مسئول رعایت ادب و فرهنگ میدونه دیگه چرا! من: درسته! همین رو میگم. این رو به خودش بگو! نهاد: صدام رو نمیشنوه. من: اَه ! حواسم نبود. راست میگی! فرا: با کی حرف می زنی؟ من: با نهاد. فرا: اَه اَه ! با این موجود فرونهاده و پست و حیوانی! خجالت بکش! از تو بعیده! من: از "من"! فرا: چی؟ من: گفتی از "تو" ! ولی من "من"ام! فرا: خب از "من" بعیده! من: حالا شد. از "تو" بعیده ولی از "من" نه! ناسلامتی من رابط تو و اون هستم. اینطور که نمیشه. نهاد هم معتقده از تو بعیده با این ادبیات حرف بزنی! ناسلامتی تو بالاترین درجه شخصیت ِ انسانی! تو نماد فرهنگ و اخلاق و اجتماعی. فرا: چَشم! اصلا فرا اشتباه کرد! خب یعنی "من" میگه که "گُه" جزو فرهنگ نیست؟ من: ... خب چرا هست ولی ... فرا: ببین اگر جزو فرهنگ نبود که تو لغتنامه دهخدا نمی نوشتنش: "همان گوه است که به معنی سرگین باشد." من: ... درسته! ولی همه چیزایی که تو فرهنگ هست که فرهنگی نیست! فرا: نیست؟ من: نمی دونم. شما مسئول فرهنگ هستید. من یه رابط بیشتر نیستم. تو من رو تو پنج سالگی ساکت کردی و خودت شدی مسئول امور. به نظرت فرهنگیه؟ فرا: هر چیزی که تو فرهنگ ایجاد شده، یه نیازی بهش هست که تولید شده. نیاکان بزرگوار ما با افتخار تمام در این فرهنگ کهن "گُه" و "سرگین" تولید کرده اند. آیا نباید حامی میراث ایشان باشیم؟ من: والا نمی دونم! قضیه پیچیده است. فرا: بله! تو که به قول خودت پنج سال بیشتر نداری چطور می خواهی بر نیاکان چند هزار ساله مان ایراد بگیری! من: بگذریم! کجا بودیم؟ فرا: که تو مرد نیستی! من: هان! ... باز که اشتباه کردی! فرا: ببخشید! که "من" مرد نیست. من: بله! خب ببین به نظرم زمانه عوض شده. مرد و زن و هم عوض شدن. امروزه مردی و زنی فقط یه ویژگی جنسی هستش، نه بیشتر! فرا: ببخشید؟! من: ایناها! اینجاس! نگاه کن! این نشونه مرد بودن منه...! فرا:... بکش بالا! خجالت هم نمیکشه! واقعا که! من: خب همینه دیگه! چه توقعی داری؟ که برم کوه بکنم تا مرد باشم؟ بابا گذشت اون زمونا. یا ریش بذارم نیم متر بعد با یک حالت جدی و اخمو راه بیفتم تو کوچه و خیابان و زنم را هم بگذارم تو خانه که مبادا کسی نگاهش نکند!... چیه؟ چرا اینطور نگاه می کنی؟ فرا: زن نداری که! من: پرفسور! من ِ نوعی را عرض کردم. فرا: هان! من: دوره اش گذشته. من همینم که هستم. تو میخواهی به زور مفاهیم کهنه را به خورد من بدهی. فرا: مثل همین "گه"! من: بله؟! فرا: مفاهیم کهنه ای مثل همین "گُه" را ! من: بفهم چی میگی! ... فرا: ... بله متوجه شدم ... نهاد: گرسنه ام! من: تو دیگه چی میگی! بذار من این بابا رو راضی کنم. نهاد: گرسنه ام. من: خب! فرا: چیه؟ من: گرسنه اش شده. فرا: اَه اَه ! موجود پست حیوانی! اصلا اگر این نبود دیگر گُه هم تولید نمی شد. تمام مشکل ما از همین است. من: اگر این نبود که من و تو هم نبودیم. فرا: خفه شو! فرا از همه بالاتر است. فرا محتاج اون موجود پست ِ حیوانی باشد؟! فرا ... من: ... گرسنه اش شده! تا کی می خواهی وراجی کنی؟ فرا: گور پدرش! من: ببین بگذار صحبت رو جمع و جور کنیم که بریم یه چیزی بزنیم تو رگ. باور کن اون نباشه ما هم نیستیم... فرا: ... خاک بر سر ما! ای تُف به این زندگی ِ گُهی! من: مرد و زن را رها کن. ببین! من یک انسانم! نه بیشتر نه کم تر. با تمام قوت ها و ضعف هایش. فرا: اِ ! واقعا یک انسانی؟ از کی تا حالا؟ من: بی مزه! کم میاری چرت و پرت نگو! فرا: جدی میگم! چرا خبر نکردی؟! از کی تا حالا به جمع انسان ها پیوستی؟ من: هیچ چیز مطلق نیست. بله! من به صورت نسبی انسانم. فرا: عجب! خب این را یک جوری می شود پذیرفت. به صورت نسبی! من: بله! پس مشکلی نیست؟ خودم: نه! فقط با نسبت چند درصد؟ من: ... ! نهاد: گرسنه ام! به جهت اینکه در حد وسع و دانش خودم دستی در تحقیق و ترجمه دارم، کمی با شرایط علمی موجود در ایران آشنا هستم. به نظرم می آید که علم به هیچ وجه جایگاه درست و شایسته ای در ایران ندارد. جهانگردی چینی نام هیوئن تسانگ (یوئن چانگ هم می گویند)که در سده هفتم میلادی از هند بازدید کرده و به ایران هم سری زده و یا اطلاعی داشته در باره مردم ایران می گوید: "به دانش و آموزش اهمیت نمی دهند اما تمام وجودشان را به کارهای هنری اختصاص می دهند و کشور های همسایه برای کارهای آنها ارزش فراوان قائل هستند." (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ج 1 ص 257) این به نظر من تحلیل درستی است. اینطور نیست که فکر کنید ایرانیان استعداد کار علمی را ندارند. خیر، به هیچ وجه! بهتر است بگوییم: ایران استعداد کار علمی ندارد! یعنی این سرزمین شرایطی دارد که در آن به کار علمی بها داده نمی شود. و اگر هم ارزشی هست برای علم محض نیست، بلکه برای جنبه های کاربردی آن است. وقتی می گویم علم این شامل فلسفه هم می شود. در فلسفه هم وضعیت به همین شکل است. در ایران کسی برای فلسفه به شکل محض ارزش قائل نیست. اگر فلسفه سود و منفعت مادی نداشته باشد ایرانیان نه تنها ارزش قائل نیستند بلکه به قول دوستی "ارزش منفی" هم برایشان دارد. یعنی نه تنها به فلسفه احترام نمی گذراند بلکه اگر ببینند مانع منافع مادی و ظاهری شان می شود، اقدام به نابودی آن می کنند. (منفعت اخروی هم به نظرم مادیست. فقظ بجای این جهان در جهان دیگر ثمر می دهد.) حال قضیه چیست!؟ خدا می داند! آنچه من می بینم این است که کسی در ایران برای کار صادقانه علمی، تره هم خورد نمی کند. کسی که با عشق و علاقه ی به دانستن، وارد عرصه علم می شود به تدریج در می یابد که مسیر اشتباهی را برگزیده زیرا نه تنها در کنار تلاش معنویش به پاداش مادی نمی رسد بلکه چه بسا مورد توهین و بی مهری و تخریب یا حتا ترور شخصیتی و فیزیکی هم قرار بگیرد. این است که معمولا علموران ایرانی دست کم در ایران و برای ایرانیان نمی توانند خدمت علمی بکنند. یا باید برخیزند بروند در خدمت اجانب یا اینکه طریقی دیگر برای کسب پاداش و اعتبار در ایران اتخاذ کنند. از آنجا که علم محض در ایران احترام و جایگاهی ندارد و برایش سرمایه و اعتبار هزینه نمی شود، علمور پس از مدتی برای اینکه مردم به کارهایش توجه کنند باید علم را به صورتی همه پسند ارائه کند و به اصطلاح حرف هایش را به صورتی پوپولیستی تحویل بدهد. یعنی از عمق و گستره معنا بکاهد تا بتواند مخاطب را متوجه منظور خود بسازد. یا حتا بد تر از آن اینکه حرف هایش را برای خوشایند عموم تحریف کند و به رنگی دیگر در آورد. این باعث می شود که مردم زبانش را بفهمند و او را در خود راه دهند و از آنجا که دیگر این فرد حرف های ثقیل و مخالف سلیقه عامه نمی زند اموراتش بهبود می یابد. اما این تنها راه ممکن نیست. بجز آنانی که بلند می شوند و می روند برای ممالک خارجی خدمت می کنند، یا در ایران با سختی به زندگی ادامه می دهند، گروه دیگری هم وجود دارد. این گروه وقتی می بینند که مردم به کار آن ها اهمیت نمی هند حالتی دفاعی می گیرند. و به اصطلاح دست پیش می گیرند که پس نخورند. اینان می گویند: شما مردم عامی نمی فهمید علم و معرفت چیست! این چیزها مال ما خواص است و هر کسی راهی به این حرف ها ندارد! ما خونمان رنگش با شما فرق دارد که به این علوم آگاهی یافته ایم! یعنی یک گروه ِ عمده می شوند قلم بمزد! و یک گروه هم می شوند خواص! از جمله کارهای شبه علمی که می بینم این دو گروه زیاد انجام می دهند دو مورد را ذکر می کنم، که هر دو به نوعی با ترجمه سر و کار دارند. چون اصولا می توان گفت علم جدید منبعی غربی دارد و با ترجمه می توان به سراغش رفت. کار گروه اول این است که متون علمی را برای آنکه مخاطب راحت متوجه بشود از نظر معنایی فرو می کاهند. یعنی براحتی معنا را تنزل می دهند تا عامه فهم و عامه پسند بشود. البته این به نوعی لازم است. یعنی باید معنا به شکلی قابل فهم در زبان مقصد بیان شود اما نه اینکه هر جا معادل نداشتیم، معنا را بکاهیم یا انحراف بدهیم. این که نشد انتقال علم! کار گروه دوم هم که بسیار شایع است، سرقت علمیست! دلیلش هم این است که ما در ایران عادت کرده ایم به دانشمندانی که همه چیز را می دانند و برایمان حقایق را هرجور که دلشان بخواهد مثل قصه تعریف می کنند، چنانکه گویی خودشان آن را ساخته اند. حالا جریان چیست؟ دانشمند گرامی می رود یک کتاب غربی را می خواند بعد خیلی راحت می آید آنچه را فهمیده و نفهمیده برای ما تعریف می کند. بدون اینکه حتا ذکر کند این ها را از کجایش در آورده! چنان با اطمینان می گوید که ما فکر می کنیم این چیزها حتما به ایشان وحی شده و حتما درست است ونیازی هم به درخواست منبع و رفرنس از او نمی بینیم. این است که می بینی طرف نوشته: جستاری در فلان موضوع! ، بعد می روی می خوانی می بینی یک رفرنس هم نداده و هر چیزی را فهمیده بدون نیازی به ارائه رفرنس نوشته است. متاسفانه این شیوه در اینترنت فارسی خیلی شایع است. خیلی ها در این فضا از آنجا که منابع علمی چندانی به زبان فارسی وجود ندارد بدون اینکه نیازی به ارائه کار تحقیقی قاعده مند ببینند به کارهایی از این نوع اقدام می کنند که به نظر من نه تنها علمی نیست بلکه حتا ضد علم است! و متاسفانه این شیوه حتا در میان بعضی بزرگان علمی ایران هم دیده می شود. حال چرا این دانشمندان منبع سخنانشان را مشخص نمی کنند؟ واضح است. اول اینکه خوششان نمی آید بگویند ما رفته ایم از روی دست بقیه این ها را دیده ایم. فکر می کنند که علم همچون گذشته امری وحیانیست که از آسمان می آید و شرم آور است که از روی کتاب های دیگران به آن دست یافت. دوم اینکه برایشان سخت است که بگویند مثلا با خواندن فقط یکی دو کتاب به این علم دست یافته اند. و سوم اینکه اگر منبع را بگویند و مخاطب برود مراجعه کند و تناقضی ببیند برایشان دردسر ساز می شود. لذا من از شما این را می پرسم: اصلا چه دلیلی دارد که از آن مقام ارجمند و والای خود بکاهند و رفرنس ارائه بدهند؟! با سلام نکات زیر در پاسخ به "یه دوست" عزیز که کامنت بلندی در پست قبل گذاشته می نویسم و همچنین برای اینکه موقعیت خودم را نسبت به برخی اموره مهمه مشخص سازم! 1- مسئله اعتقادات هر کس یک مسئله شخصیست اما از آنجا که تبعات آن به جمع و جامعه کشیده می شود صحبت مسالمت آمیز و تساهل برانگیز در مورد مبانی اعتقادی نه تنها قبیح نیست، بلکه شایسته می نماید. به هر حال من تغییر خاصی از نظر فکری نکردم. اما با حفظ حالت فلسفی-تحلیلی ِ خودم، قصد دارم نگرش نسبتا مثبت تری را در زندگی فردی در پیش بگیرم (به دلایلی که ... البته اگر بشود!) در مورد پست قبل و اینکه آیا تناقضی با اعتقاداتم ندارد، باید بگویم اگر شما عرفان ناب و منتقد ایرانی را، مثلا آنگونه که منصور حلاج بوده، بشناسید، من افتخار می کنم که در امتداد این مسیر قرار داشته باشم. 2- در مورد اینکه "کسی قدر من را نمی داند"، قضیه شخصی نیست. منظورم یک نگاه کلی بود. خیلی ها در وب می نویسند اما بعضی ها صد تا صد تا خواننده دارند و خیلی مبتدیانی مثل من هم برای خودشان آویزان این محیط هستند! این ارتباطی با لطف همیشگی دوستان عزیزم ندارد. 3- در مورد اینکه "انسان های ِ نگونبختیم که در این نزاع به سر آمدیم"، مسئله مرتبط با نظریه تکامل داروین هستش. که از توضیح بیشتر عبور می کنم زیرا شعر جنبه های چند گانه ای داشت که حوصله توضیح همه اش را ندارم. 4- و اما سخن کراهت آمیز سیاست که این روز ها بازارش بسیار داغ است! یک داستان کوتاه نوشتم که تا حدودی خودم را از این همه حرف و حدیث و قال و مقال خالی کنم (که در اینجا می توان خواندش). و اما بعد اینکه شرکت در انتخابات واجب شرعیست و بر هر مرد و زن مسلمان بایسته می باشد. اما مسئله این است که بقول هاتف اصفهانی "من ِ شرمنده از مسلمانی" نمی دانم در این عرصه باید چه کنم! به هر روی اگر رایی در جیب داشته باشم به حساب شیخ می ریزم. پیر است اما گروه خوبی دور خودش جمع کرده و به قول خودش کار حزبی می کند. و اینکه از خوابم پرسیدی، خیر همه کسانی که دیدم فامیل بودند و بله حمله آمریکا به ایران هرچند بعید اما تنها یک خواب نیست و می تواند به شکل بدی تعبیر بشود. برای همین من هر چند وقت از ترسش خوابی نغز مشاهدت می نمایم! خب فعلا همین ها. ممنون از توجه شما و همه دوستان من فکر می کنم که در زندگی بهره ای از تجربه عرفانی برده باشم! این گفتن نداره اما با توجه به اینکه الان اعتقاد درست و درمونی ندارم گفتنش جالبه. یعنی با اینکه دیگه از خیلی مفاهیم دینی و حتا صوفیانه گریزانم اما هنوزم برای تجربه عرفانیم ارزش قائلم و دوستش دارم. به نظرم تجربه عرفانی پیروی از پیر و مرشد نیست. تجربه عرفانی خوندن کتابای پست مدرن و توهمی نیست. تجربه عرفانی چیزی هستش که اگر بخواهید همین لحظه با شماست. عرفان دیدن یه منظره زیباست. شنیدن نغمه ای دلنشین است. تنفس هستی بی واسطه و بی تمناست. رها شدن از خود و پیوستن به بیکرانگی زلال رویاست. یعنی اینکه ... قبلا یک بار قسمتی از ترجیع بندی عرفانی "وحده لا اله الا هو" هاتف اصفهانی رو خونده بودم. امشب داشتم مطالعه می کردم که باز گذرم به ترجیع بند هاتف افتاد و رفتم سراغش. با خوندن همین یک بند چشمم خیس شد. این ترجیع بند فوق العاده اس. به واقع هاتف که در قرن دوازدهم میزیسته از تجارب عرفانی و شعری گذشتگان برای سرایش این اثر استفاده کرده. البته می شود گفت که این شعر جایی بین صوفیانه و عرفانی هست اما قطعا بار عرفانی بالایی داره. هاتف بجز این ترجیع بند شاعر بزرگی نسبت به بزرگانی مثل حافظ و سعدی نیست. او در بسیاری ابیات از گذشتگان بخصوص سعدی چه در محتوا و چه بیان تقلید کرده اما به نظرم حتا همین یک شعر کافیست تا نامش در فرهنگ کهن و پهناور ایران زمین جاودانه بماند. روانش شاد! خودم تایپ کردم و سطر بندی هاش رو میزان کردم که اگر خواستید بخونید و از این همه لطافت و معرفت حظ ببرید. اگر خوشتون اومد و خواستید، می تونید برید بقیش رو هم پیدا کنید و بخونید. به هر حال پنج بند داره که دومی در گفت و گو با مسیحی و سه تای آخر در بیان حقایق عرفانیست. و این بند اول هستش که در کوی مغان یعنی پیروان آیین زرتشت میگذره. یکی از نکات جالب احترام و تمجید فوق العاده ای هست که نسبت به اونها انجام میده و این حتا ستایش آمیزه. نکته مهم در این شعر به نظرم اینه که اول از روی زمین شروع می کنه و مقدمه می چینه و بعد همینطور میره بالا و اوج میگیره، تا جاییکه تو آسمان رها میشی و درست لحظه آخر اون دم و ضربه اصلی رو به عمق وجودت نشونه میره... ای فـدای تـو هـم دل و هـم جـان وی نـثارت هـمـین و هـمـان دل فـدای تـو چـون تـوئـی دلـبـر جـان نـثـار تـو چـون تـوئـی جـانـان دل رهـانـدن ز دسـت تـو مشـکـل جـان فشـانـدن بـه پـای تـو آسـان راه وصـل تـو ، راه پـر آسیـب درد عشـق تـو، درد بی درمـان بـندگـانیم جـان و دل بـر کـف چشم بر حـکم و گـوش بـر فرمان گـر دل صـلـح داری ایـنـک دل ور سر جـنگ داری ایـنک جـان دوش از سوز عشق و جذبه ی عشق هـر طـرف مـی شـتافـتم حـیـران آخر کـار شـوق دیـدارم سـوی دیـر مـغـان کـشید عنـان چـشـم بـد دور خـلـوتـی دیـدم روشـن از نـور حـق نـه از نیران هر طرف دیـدم آتشی کآن شب دیـد در طـور ، موسی عـمـران پـیــری آنـجـا بـه آتـش افـروزی بـه ادب گـرد پــیـر مـغـبچگان همه سـیمین عذار و گل رخسار همه شیرین زبان و تنـگ دهان عـود و چنـگ و دف و نـی و بربـط شمع و نقل و گل و می و ریحان سـاقـی مـاهـروی مشـکین موی مـطـرب بـذله گـوی خوش الحان مـغ و مغـزاده مـوبد و دسـتـور خـدمتـش را تـمام بـسته مـیـان مـن شـرمـنـده از مـسـلـمانـی شـدم آنـجا به گوشه ای پـنهان پـیر پـرسـید کیست این؟ گفتـند: عاشقی بـی قـرار و سـرگـردان گفت: جامی دهیدش از می ناب گرچه ناخوانده باشد این مهمان ساقی آتش پرست و آتش دست ریخـت در سـاغر آتـش سـوزان چون کشیدم نه عقل ماند و نه دین سوخت هم کفر از آن و هم ایمان مسـت افـتـادم و در آن مـستـی بـه زبـانـی کـه شـرح آن نـتـوان این سخن می شنیدم از اعضام هـمه حـتی الـوریـد و الشریـان که یکی هست و هیچ نیست جز او وحـــده لا اله الا هــــو. من خسته ام و می نویسم اما کسی نوشته های من را نمی خواند یکی از دوستان تعریف می کرد که زنده یاد علامه دهخدا آن اواخر به یکی از شاگردانش (فکر می کنم دکتر محمد معین) چنین می گوید که: من بعد از سال ها تلاش در عرصه های علمی و فرهنگی و سیاسی در این مملکت، حرف های دلم را با نوشته های چرند و پرند تحویل مردم دادم؛ تو هم اگر روزی خواستی حرفی بزنی یک چرت و پرتی بنویس! خب یک چنین نصیحتی اگر واقعن شده باشد عجیب نیست. چون فضای جامعه ایران به هیچ وجه تحمل انتقاد جدی را ندارد مگر به چنین حیلت و ظرافتی که سخن را در قالبی نغز و طنز طوری بگویی که طرف مقابل هم به جای غضب به خنده افتد. کتاب چرند و پرند ِ علی اکبر دهخدا مجموعه جمع آوری شده نوشته های طنز کوتاهیست از او که در طی حدودن دو سال در روزنامه صوراسرافیل نوشته و بیشتر با نام مستعار "دخو" امضا شده. (من سال هاست هر وقت نوشته های ابراهیم نبوی را در ستون طنز روزنامه های مختلف خوانده ام، یاد این شیوه زنده یاد دهخدا افتاده ام. به نظرم به حق ابراهیم نبوی ادامه دهنده شایسته این شیوه بوده است. که البته به شکلی تخصصی تر وارد عرصه طنز نویسی شده و اصلا به قول معروف این کاره است.البته یکی دو سالیست که دیگر او را نمیخوانم چون نزدیک انتخابات ها خیلی به سر و سینه می زند که بروید شرکت کنید و بصورت کامنت به خود ایشان هم گفته ام که با فرض صحت این نظر، یعنی لزوم شرکت در انتخابات،تا کید بیش از حد شما بعنوان یک نویسنده طنزپرداز درست نیست و نوشته تان را از حالت طنز خارج می کند و اصلن به شعور و نظر شخصی خواننده هم توهین می کند.) یکی از نوشته های جالب دهخدا در مجموعه چرند و پرند عنوان "اکونومی پلیتیک" دارد، که اینگونه آغاز می شود : "ای ادام اسمیت، که اسمت را پدر علم اکونومی گذاشته ای. یعنی که مثلا در روی زمین کسی بهتر از تو علم اکونومی نمی دااند. اگر تو واقعن پدر اکونومی هستی پس چرا لوازم تولید ثروت را منحصر بطبیعت، کار و سرمایه قرار داده ای و در معنای این سه چیز هم دراز دراز مطالب نوشته ای. از این حرف نو همچودرمی آید که اگر انسان از این سه چیز منفعت نبرد، باید دیگر از گرسنگی بمیرد. هی هی ! بارک الله بعقل و معرفت تو، بارک الله بفهم و کمال تو، حالا یک کمی نگاه بکن بعلم اکونومی پادشاه ایران ]محمد علی شاه[ و آن وقت پیش خودت اقلا خجالت بکش ! و بعد ازین خودت را اول عالم علم اکونومی حساب نکن. " (اینقدر زبان دهخدا شیرین است که دوست دارم تا آخر داستان را خودش تعریف کند اما بجهت خلاصه نویسی نقل قول را پایان دادم) بعد به ادام اسمیت خطاب می کند که این شاه ما کار که نمی کند. تریاکی است و طبیعتش هم آنقدرها عمل نمی کند. سرمایه اش هم که شنیده ای به ته رسیده و مدام از روسیه قرض می گیرد. پس طبق فرضیه علمی تو باید بنشیند تا بمیرد. بعد ماجرای یکی از روش های کسب درآمد شاه را تعریف می کند. که شاه محرمانه می دهد تفنگ های صد تومانی دولت را میبرند در بازار حراج می کنند دانه ای پانزده تومان. شب سیصد چهل و پنج تومان فروش کرده اند. آنوقت فردای همان روز "سیدنا جنرال لیخاخوف" را صدا می کند که عده ای از مفسدین که قصد "خرابی دین و دولت و هدم بنیان اسلام و سلطنت" را دارند و در خانه هایشان تفنگ ذخیره می کنند. دستور می دهد که بروند با لژیون قزاق روس بریزند در خانه ها (روس ها بروند چون سربازان خودمان مسلمان هستند و نگاهشان نباید به زنان نامحرم درون خانه ها بیفتد) هر کسی تفنگ دارد باضافه پانزده تومان جریمه از او پس بگیرند. که باز سیصدوچهل پنج تومان جمع می شود. و مدتی مخارج را کفاف می دهد. "حالا ای ادام اسمیت، بمن حالی کن این پول های حاضر ازطبیعت تحصیل شده، یا از کار یا از سرمایه ؟ " حالا این به نوعی دیگر حکایت این روزهای ماست. دیدیم که چگونه شاه خردمند قاجار توانست تئوری اقتصاد ادام اسمیت را زیر سوال ببرد. بزرگواران سیاست امروز ما هم از این هنرها زیاد دارند. واقعا در کارشان درمی مانی! الان نزدیک انتخابات است. خیلی ها هم دوست دارند به نوعی انتقاد یا مخالفتی از خودشان نشان بدهند. و خب طبق تئوری سیاست، رای ندادن نشانگر عدم مشارکت و ضعف دموکراسی است. از طرفی حکومت مدام در حال تبلیغ است که: آی مردم مبادا رای فراموشتان بشود، که واجب الهی و حق خودتان را زیر پا گذاشته اید! خب طبیعتن عده ای از مخالفان نابکار در خارج از کشور و عده ای از مفسدان داخلی هم زمزمه می کنند که: مبادا به نظام رای بدهید! اما جالبی این حکایت، کم از کار محمدعلی شاه قاجار نیست. اینکه اگر شما رای بدهید نظام را تایید کرده اید سرجای خود و اشکالی ندارد. اما حالا بیاییم طبق تئوری سیاست اعتراض کنیم و رای ندهیم. آن وقت چه می شود؟ بزگواران حاکم خواهند گفت: چه بهتر! نامزد اصلح را انتخاب کردید! پ ن: در هر صورت خوش بحالمان که چنین نوابغی در کشورمان حکومت می کنند. بیخود نیست که ما انقدر باهوشیم دیگر! اگر باهوش نبودیم که شایسته چنین نوابغی نمی شدیم. راستی گفتم هوش، نگاهی به جدول آی کیو ملت های دنیا در این صفحه ویکی پدیا بیندازید. (البته من خودم سوال دارم که آیا واقعا این آمار صحیح است یا نه! این تحقیق در پی آن است که میزان درآمد ملت ها با ضریب هوشی شان رابطه مستقیم دارد. حوصله داشتید پیگیر شوید ببینید جریانش چیست.) امروز چرت می زدم بعد از مدت ها باز خواب حمله موشکی آمریکا به شهر را دیدم. این بار خوابم اینطور بود که با هلیکوپتر حمله کرده بودند و از روی آن ها تیر اندازی می کردند و موشک می انداختند ولی شکر خدا ما (من و آشنایانی که اطرافم بودند) که تا وقتی خواب بودیم اتفاقی برایمان نیفتاد. جالب آنکه جمع شده بودیم خانه پدربزرگم که محل دید و بازدید همه با هم است تا از اوضاع باخبر شویم، اما وضعیت چندان هم برایمان عجیب نبود. حتا بعضی خنده روی صورتشان بود! این اولین باری نیست که خواب حمله آمریکا را می بینم. تا کنون تعداد این خواب بیش از انگشتان یک دست شده ولی مطمئن نیستم چند بار. با حساب موارد مشابه شاید تا ده بار هم برسد. یک بار خواب می دیدم که حمله هوایی کرده اند و آسمان پر از موشک است. یعنی از زیادی موشک، آسمان سیاه شده بود. خب طبیعتن در آن لحظه هر جا می گریختم زیر یکی از آن موشک ها قرار می گرفتم، به همین خاطر از خواب پریدم تا چنین اتفاقی نیفتد. حالا اگر واقعی باشد لابد باید بخوابم که متوجه اصابت موشک نشوم! یکی دو بار دیده ام که اصلن آمده اند روی زمین و وارد خانه هایمان شده اند. و خلاصه انواع حالات. این خیلی بد است که یک ملت هیچگاه به امنیت و آسایش فردایشان از هیچ لحاظی اطمینان نداشته باشند تا با خیالی آسوده به ساختن فردا و فردهای خود و سرزمین شان مبادرت نمایند. مثلن بترسند که قدرتی بیگانه و قدر ممکن است از کوره در برود و حمله ور گردد. اما جنبه بدتر قضیه به نظرم آن است که جدا از چنین خطری حاکمان داخلی که خود باعث احتمال چنین خطری می شوند مدام چوب این دشمن را بر سر مردم خود بکوبند و حمله نشده آژیر خطر بکشند. به این ترتیب هرگز آرامشی وجود نخواهد داشت.بالاخره یا این آمریکای جنایتکار جهانخوار می ریزد سرمان. و یا اگر هرگز هم چنین نکند در کشور خودمان عزیزانی هستند که کاری کنند تا بعضی بنشینند دست به دعا بردارند که خدایا همان آمریکا حمله کند ما راحت ترین از اینکه هر لحظه زیر چماق این ها ذره ذره تلف بشویم. این می شود که من در خوابم می بینم آمریکا حمله کرده و بعضی از آشنایان بجای ترس و نگرانی، لباس های نو پوشیده اند و می خندند. البته خواب که دست من نیست. بنابراین امیدوارم نوشتن ماجرای خوابم مسئله ای بر ضد امنیت ملی نباشد. لعنت بر فروید که گفت خواب ها هم محصول شخصیبت، تفکرات و باورهای خودمان است. البته من مطمئنم بزرگواران ما اصلا اراجیف دانشمند ملعون، فروید، را باور ندارند اما هیچ از ایشان هیچ بعید نیست فردا با همین مدرک علمی ثابت کنند که من واقعن بر ضد امنیت ملی فکر می کنم. جهت دفع این خطر احتمالی باید عرض کنم شرافتن باور کنید خود من خیلی ترسیده بودم ولی یکی دو نفر بودند که لباس نو پوشیده بودند و می خندیدند. از بردن نام ایشان معذروم. چون ممکن است با همین جرم چند سالی به زندان بیفتند. باور کنید بیرون از خواب اصلا آدم های ضد امنیت ملی نیستند. اصلا ما چنین آدمی در فامیلمان نداریم. ای لعنت بر این خواب! پ ن : این چند روزه برایم روزهای جالب و شاید مهمی بودند. در دو روز مختلف دو دوست را دیدم. و شاید بتوانم بگویم هر دو را برای اولین بار. برایم جالب بود و مهم بود چون دوستان کمی دارم و برای همین وقتی می خواهم کسی را از نزدیک ببینم مدام می ترسم که مبادا آنی نباشم که از دور می نمایم. اما اکنون خوشحالم و راضی که به تصدیق هر دو عزیز بزرگوار همانی بودم که نمودم. و این برایم خیلی مهم است. در زندگی همواره از یک باور اخلاقی پیروی می کنم: راستی. چنین باد! پ ن: ظاهرن بیشتر دوستان این وبلاگ را یا خودم پرانده ام یا خودشان از اینترنت پر زده اند. خب به هر حال خوبی اش این است که من همینم که هستم. کاریش هم نمیشود کرد.
برای این دوستان بزرگوار دعوتنامه فرستاده ام:
جلال - بابک - فریبا - ماندالا - قاصدک - آهو - یه دوست - شهر باران - رجبعلی!
بقیه را هم آدرس ایمیل شان را نداشتم. دیگه از ما گفتن هر کدام از دوستان که فرستادم و نفرستادم، خواستید ایمیل خود را خصوصی در کامنت همینجا قرار بدهید تا بفرستم. بهر روی این پست در جهت اطلاع رسانی انجام گرفت.
و کسی قدر من را نمی داند
این روز ها همه خاطراتم این است که آیا به کجا می رسم
یا آیا اصلا می رسم
نمی دانم
حوصله شعر گفتن هم ندارم
این چند خط را هم برای تنوع اینطوری زیر هم نوشتم
خوش باشم
با درس های نخوانده ام
و کارهای نکرده ام
و لحظه های خواب آلود پس از یک شب نخوابیدن بی دلیل
خوش باشم
خوش باشم
خوش باشم
۱) به تازگی شیوه املایم دچار تردید شده. یعنی بعد از اینکه مدت ها "اصلاً" را می نوشتم "اصلن" حالا گاهی از دستم در می رود و می نویسم "اصلا" و ممکن است برای رفع مشکل به شیوه رسمی املایی بازگشت کنم.
۲) خدای خواب های سیاسی و ضد امنیت ملی بر ما الهام نفرما! آمین!
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت
3:51 توسط مانی جاوید| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت
20:35 توسط مانی جاوید| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت
3:13 توسط مانی جاوید| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت
15:16 توسط مانی جاوید| |
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت
19:9 توسط مانی جاوید| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت
5:29 توسط مانی جاوید| |
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت
8:1 توسط مانی جاوید| |
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت
19:17 توسط مانی جاوید| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت
20:12 توسط مانی جاوید| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت
1:14 توسط مانی جاوید|

